تبليغاتX
مهسایی که مجنون را ندیده

مهسایی که مجنون را ندیده

از غم عشق چه می باید کرد ... به دمی . دیداری می توان راضی شد

 

سلام

اونوقت مي گن دختر ها ناز دارن...!

بدبختي نيست ....!

شانس ما را نگاه تو رو خدا...

بعد اين همه وقت هنوز عادت نكرده كه من بعضي وقتها مجبورم يهو و بدون

خداحافظي برم....

بعضي وقتها هم كه يهو ارتباط قطع ميشه...

واسه من ناز ميكنه...!

شيطونه ميگه: همچين بزن تو برجكش كه نفهمه از كدوم طرف خورد...!

ولي مگه دلم ميزاره...

من اينقدر مهربونم...به خدا.

دلم مثل دل گونجيشك ميمونه...

آخه دلم نمي ياد...

دوستان بگيد چه كنم.....؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:35  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

بدون شرح...

 

 

...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:10  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

 

" Doyamadım "

سير نشدم        

 

Seni öpmeye koklamaya doyamadım

سير نشدم از بوئيدن و بوسيدن تو

Biri geldi aldı elimden soramadım

يكى اومد و تورو ازمن گرفت،سوال نكردم

Buna Karşı gelinmez biliyorum

ميدونم كه نميشه مانع اين شد

Göz göre göre buna boyun eğiyorum

به چشم ميبينم ، گردن خم ميكنم

 

Aşk bu imkansızdır her zaman

اين عشق محاله در هر زمان

Kalmaz bilirsin bu dünya sana

ميدونى كه اين دنيا براى تو موندنى نيست

Duyulmaz sesin duyulmaz aşktan ibaret

اين رسم عشقه كه كه صدات به گوش نرسه

Söz verdin sen benim niye yoksun yar

قول داه بودى كه مال منى اى يار، چرا رفتى

 

Seni öpmeye koklamaya doyamadım

سير نشدم از بوئيدن و بوسيدن تو

Biri geldi aldı elimden soramadım

يكى اومد و تورو ازمن گرفت،سوال نكردم

Buna Karşı gelinmez biliyorum

ميدونم كه نميشه مانع اين شد

Göz göre göre buna boyun eğiyorum

به چشم ميبينم ، گردن خم ميكنم

 

 

" Töre "

رسم    

 

Sevin gönül sevin demem

نميگم خوشحال باش اى دل

Nasıl sevinebilirsin

چطور ميتونى شاد باشى

Yar töreye boyun eğmiş

يار تسليم رسوم شده

Sevinemezsin

نميتونم شاد باشم

 

Sebret gönül sebret demem

نميتونم و نميگم اى دل صبور باش

Nasıl sabredebilirsin

چطور ميتونم صبر كنم

Yarin ellerin elinde

يارت در دست بيگانگان هست

Sabredemezsin

نميتونى كه صبر كنى

 

Vazgeç gönül vazgeç demem

نميگم كه دستبردار اى دل دستبردار

Nasıl vazgeçebilirsin

چطور ميتونى دستبردارى

Sonu ölmü olsa bile

اگر عاقبتش مرگ هم باشه

Vazgeçemezsin

نميتونى دستبردارى

 

Sebret gönül sebret demem

نميتونم و نميگم اى دل صبور باش

Nasıl sabredebilirsin

چطور ميتونم صبر كنم

Yarin ellerin elinde

يارت در دست بيگانگان هست

Sabredemezsin

نميتونى كه صبر كنى

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:53  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

خوش آمديد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:33  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

 

_______________%%
_______________%%
______________%%%
_____________%%%%%
____________%%%%%%
_____________%%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%__%%
_____________%%%__%__%
_____________%%%___%__%
_____________%%%___%___%
_____________%%%___%___%
_______%%____%%%__%____%
______%__%__%%%%%%____%%
______%___%%_____%____%%
_______%____%%%%%____%%
________%___________%%
_________%_________%%
_________%%_عاشق_%%
________%%_________%%%
_______%%___ تنها ___%%%
______%%______________%%
_____%%________________%%
_____%%_________________%%
_____%%%________________%%
______%%_______________%%%
_______%%%____________%%%
_________%%%%________%%%
___________%%%%%%%%%
خیلی سخته یک عمر منتظر باشی

یک عمر با خیالش زندگی کنی

هر شب خوابشو ببینی

یک عمر در حسرت دیدارش بسوزی

برای یک لحظه دیدنش روزارو بشماری

خیلی سخته برای دلتنگی اون گریه کنی ولی اون دلتنگی تو رو باور نکنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:23  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:35  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

پرسی نشان عشق چیست؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! 

عشق یعنی مهر بی چون و چرا؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا!

 

عشق یعنی مهر بی اما، اگر؛ عشق یعنی رفتن با پای سر!

 

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست؛ عشق یعنی جان من قربان اوست!

 

عشق یعنی خواندن از چشمان او؛ حرف های دل بدون گفتگو!

 

عشق، یار مهربان زندگی؛ بادبان و نردبان زندگی!

 

عشق یعنی روح را آراستن؛ بی شمار افتادن و برخاستن!

 

عشق یعنی زشتی زیبا شده؛ عشق یعنی گنگی گویا شده!

 

عشق یعنی مهربانی در عمل؛ خلق کیفیت به زنبور عسل!

 

عشق یعنی گل به جای خار باش؛ پل به جای این همه دیوار باش!

 

عشق یعنی یک نگاه آشنا؛ دیدن افتادگان زیر پا!

 

زیر لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگین تبسم کاشتن!

 

عشق، آزادی، رهایی، ایمنی؛ عشق زیبایی، زلالی، روشنی!

 

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده؛ عشق یعنی ماهی راهی شده!

 

عشق یعنی آهویی آرام و رام؛ عشق صیادی بدون تیر و دام!

 

عشق یعنی برگ روی ساقه ها؛ عشق یعنی گل به روی شاخه ها!

 

عشق یعنی از بدیها اجتناب؛ بردن پروانه از لای کتاب!

 

در میان این همه غوغا و شر؛ عشق یعنی کاهش رنج بشر!

 

ای توانا، ناتوان عشق باش؛ پهلوانا، پهلوان عشق باش!

 

ای دلاور، دل به دست آورده باش؛ در دل آزرده منزل کرده باش!

 

عشق یعنی خدمت بی منتی؛ عشق یعنی طاعت بی جنتی!

 

گاه بر بی احترامی، احترام؛ بخشش و مردی به جای انتقام!

 

عشق را دیدی خودت را خاک کن؛ سینه ات را در حضورش چاک کن!

 

عشق آمد خویش را گم کن عزیز؛ قوت ات را قوت مردم کن عزیز!

 

عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛ دردی از درمانده ای درمان کنی!

 

عشق یعنی خویشتن را گم کنی؛ عشق یعنی خویش را گندم کنی!

 

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس؛ در مقام بخشش از آئین مپرس!

 

هر کسی او را خدایش جان دهد؛ آدمی باید که او را نان دهد!

 

در تنور عاشقی سردی مکن؛ در مقام عشق نامردی مکن!

 

لاف مردی میزنی مردانه باش؛ در مسیر عاشقی افسانه باش!

 

دین نداری مردمی آزاده باش؛ هرچه بالا میروی افتاده باش!

 

در پناه دین، دکانداری مکن؛ چون به خلوت میروی کاری مکن!

 

عشق یعنی ظاهر باطن نما؛ باطنی آکنده از نور خدا!

 

عشق یعنی عارف بی خرقه ای؛ عشق یعنی بندهء بی فرقه ای!

 

عشق یعنی آنچنان در نیستی؛ تا که معشوقت نداند کیستی!

 

عشق یعنی ذهن زیبا آفرین؛ آسمانی کردن روی زمین!

 

عشق گوید مست شو گر عاقلی؛ از شراب غیر انگوری ولی!

 

هر که با عشق آشنا شد مست شد؛ وارد یک راه بی بن بست شد!

 

کاش در جانم شراب عشق باد؛ خانه جانم خراب عشق باد!

 

هر کجا عشق آید و ساکن شود؛ هر چه ناممکن بود ممکن شود!

 

در جهان هر کار خوب و ماندنیست؛ رد پای عشق در او دیدنیست!

 

شعرهای خوب دیوان جهان؛ سر عشق است و سرود عاشقان!

 

آری! عشق رمزی در دل است؛ شرح و وصف عشق کاری مشکل است!

 

عشق یعنی شور هستی در کلام؛ عشق یعنی شعر، مستی، والسلام!!!...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:28  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

عشق یعنی......

عشق يعني يك سلام و يك درود
 عشق يعني درد و محنت در درون
 عشق يعني يك تبلور يك سرود
 عشق يعني قطره و دريا شدن
 عشق يعني يك شقايق غرق خون
 عشق يعني زاهد اما بت پرست
 عشق يعني همچو من شيدا شدن
 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
 عشق يعني بيستون كندن بدست
 عشق يعني آب بر آذر زدن
 عشق يعني چون محمد پا به راه
 عشق يعني عالمي راز و نياز
 عشق يعني با پرستو پرزدن
 عشق يعني رسم دل بر هم زدن
 عشق يعني يك تيمم يك نماز
 عشق يعني سر به دار آويختن
 عشق يعني اشك حسرت ريختن
 عشق يعني شب نخفتن تا سحر
 عشق يعني سجده ها با چشم تر
 عشق يعني مستي و ديوانگى
 عشق يعني خون لاله بر چمن
 عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني آتشي افروخته
 عشق يعني با گلي گفتن سخن
 عشق يعني معني رنگين كمان
 عشق يعني شاعري دلسوخته
 عشق يعني قطره و دريا شدن
 عشق يعني سوز ني آه شبان
 عشق يعني لحظه هاي التهاب
 عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
 عشق يعني ديده بر در دوختن
 عشق يعني در فراقش سوختن
 عشق يعني انتظار و انتظار
 عشق يعني هر چه بيني عكس يار
 عشق يعني سوختن يا ساختن
 عشق يعني زندگي را باختن
 عشق يعني در جهان رسوا شدن
 عشق يعني مست و بي پروا شدن
 عشق يعني با جهان بيگانگى

 

عشق يعنی راه رفتن تا سحر 

عشق يعنی گريه های بی ثمر 

عشق يعنی لحظه های بی کسی 

عشق يعنی دوری و دلواپسی 

عشق يعنی دوری از زيباترين 

غربت مطلق به روی اين زمين 

عشق يعنی دستهای باز تو 

عشق يعنی با تو در پرواز تو 

عشق يعنی يک دل تنگ و غريب 

عشق يعنی دختری پاک و نجيب 

عشق يعنی چشمهای مست او 

نامه هايم در فشار دست او 

عشق يعنی شعرهای سوخته 

عشق يعنی شمع نا افروخته 

عشق يعنی تا ابد در راه او 

تا هميشه يک جهان گمراه او 

عشق يعنی دردهای بی شمار 

عشق يعنی عاشق و فصل بهار 

عشق يعنی خسته ام از بی کسی 

کی به داد اين دل من می رسی؟ 

عشق یعنی سین و آ همراه ناز 

عشق یعنی سوی کوی او نماز 

عشق یعنی نامه های بی جواب 

دیدن و بوئیدن او حین خواب 

عشق يعنی سادگی يعنی امير 

او ميايد زنده می مانی نمير!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:25  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

وقتی نیستی...

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه

 

دل اگه میگه صبورم خودفریبی می کنه

 

صدای قناری محزون و غم آلود میشه

 

واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه

 

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه

 

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه

 

وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم می کنن

 

با زبون بی زبون بسته محکوم به گناهم می کنن

 

گلا میگن که با داشتن یه دنیا خاطره

 

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره

 

وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن

 

با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن

 

روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه

 

نفسم به یاد تو یکی یکی آه میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:20  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

منو ببخش.....

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم 

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من 

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم 

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم 

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گفتي محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

 

 

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی ، 

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی 

اگر زخمی چشیدی گاهگاهی در زبان من 

اگر رنجیده خاطر گشتی در لحن بیان من

ببخش منو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:18  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

نام تو را آورده ام......

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من 

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم 

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گفتي محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:16  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:15  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:14  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:12  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

سخن عشق...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:11  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

فرشته عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:9  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

شقایق

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

 

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود 

و صحرا در عطش میسوخت

تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده 

تنم در آتشی می سوخت

زره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته 

عشق از چهره اش پیدای پیدا بود 

ز آنچه زیرلب می گفت 

شنیدم سخت شیدا بود 

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما 

طبیبان گفته بودندش 

اگر یک شاخه گل آرد 

از آن نوعی که من بودم 

بگیرند ریشه اش رابسوزانند 

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت 

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده 

یکدم هم نیاسوده 

که افتاد چشم او ناگه

به روی من 

بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کردو 

به ره افتاد 

واو می رفت و من در دست او بودم 

و او هر لحظه  سر را رو به بالا ها 

تشکر از خدا می کرد 

پس از چندی 

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت 

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت 

اما چه باید کرد 

در صحرا که آبی نیست 

به جانم هیچ تابی نیست 

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من 

برای دلبرم هرگز دوایی نیست 

و از این گل که جایی نیست 

خودش تشنه بود اما 

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و 

من در دلت او بودم

وحالا من تمام هست او بودم 

دلم می سوخت اما 

راه پایان کو؟؟ 

نه حتی آبی نسیمی در بیابان کو؟؟ 

ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت

که نا گه 

روی زانوی خود خم شد 

دگر از صبر او کم شد 

دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد آنگه 

مرا در گوشه ای ار آن بیابان کاشت 

نشست و سینه را با سنگ خارایی 

زهم بشکافت ... 

زهم بشکافت ... 

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد 

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد 

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد 

نمی دانم چه میگویم!! 

به جای آب خونش را 

به من می داد 

و بر لب های اوفریاد: 

"بمان ای گل" 

که تو تاج سرم هستی 

دوای دلبرم هستی 

بمان ای گل 

ومن ماندم 

نشان عشق و شیدایی 

و با این رنگ و زیبایی 

و نام من شقایق شد 

گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:5  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه


براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش


دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت


تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه


تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين


درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي


كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.


بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و


زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي


دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب


درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي

آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه


و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به


شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد


بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي


ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما


سپاسگذاري مي كنم»


سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان


محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او


را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در

 

بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او


اقدام كنند.


دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و


ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد


بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در


چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف


اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن


كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين


نگاه اورا شناخت.


سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر  


براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد


زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام


پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن


دكتر كلي گرديد.


آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به  


درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او


برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون

 

پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.


زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب


واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار


باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي


توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض


نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:


«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير


پرداخت شده است»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:48  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

www.tifooses.mihanblog.com
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:48  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

هر چي عشقه با نگينش ، هر چي خوبه بهترينش ، آسمونا با زمينش ، همشون فداي تو

(بی ........)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:22  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

شاخص ترين ويژگي هاي پسرهاي ايراني 1-چشماشون بيشتر از عقلشون كار مي كنه. 2-تا يه دختر خوشکل مي بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش. 3-چشمك جزو تيك عصبيشونه. 4-اصولا هفته أي 1 بار شكست عشقي مي خورن. 5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره. 6-دوستت دارم جزو حرفاي روز مرشونه. 7-زبان باز ترين و پاچه خوار ترين موجودات روي زمين. 8-مي خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:21  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:13  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:11  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:10  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

چیزی بگو...

چيزي بگو بگذار تا همصحبتت باشم
لختي حريف لحظه هاي غربتت باشم
اي سهمت از بار امانت هر چه سنگين تر
بگذار تا من هم شريک قسمتت باشم
تاب آوري تا آسمان روي دوشت را
من هم ستوني در کنار قامتت باشم
از گوشه اي راهي نشان من بده ، بگذر
تا رخنه اي در قلعه بند فترتت باشم
سنگي شوم در برکه ي آرام اندوهت
با شعله واري در خمود خلوتت باشم
زخم عميق انزوايت دير پاييده است
وقت است تا پايان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگين تو خواهم بود
بگذار همچون اينه در خدمتت باشم
در خوابي و هنگام را از دست خواهي داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:10  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

اگه قلبمو شکستی به فدای اون نگاهت....

اگه قلبمو شکستی به فدایِ یک نگاهِت               

 این منم چون گُل پَرپَرکه که نشستم سَرِ راهِت


تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم                   

 اگه من نَمُردَم از عشق تو بدون که رو سیاهم


اگه عاشقی یه دَردِ، کی این دَردو ندیده    
  

  تو بگو کُدوم عاشق ، رنج دوری نکِشیده


اگه عاشقی گناهِ، ما همه غرقِ گناهیم          

میونِ این همه آدم، یه غریب و بی پناهیم


تو ببین به جُرمِ عشقِت ، پرِ پروازمُ بستند          

تو ندیدی مَنِ مغرورو  چه بی صدا شکستند


چه بگم وقتی که عاشق ، زخمیِ تیغِ هلاکه    

  همه بال و پر زدنهاش رقصِ مرگی رویِ خاکِ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:7  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:50  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

عشق.....

این خلاصه زندگی است:

یکی بود و یکی نبود. اونی که بود من بودم.

بودن یا نبودن؟ مسئله این بود.

یه روزی یکی اومد که با من یکی شد. من شد ما.

یه روزی یکی رفت که با من یکی بود. ما شد من.

یکی هست و یکی نیست. اونی که هست من نیستم.

بودن یا نبودن؟ مسئله این نیست.

اونی که هست مسئله است:

                                عشق؟؟؟

به گمانم سطری جامانده است در لا به لای این سطرها.

بیا و پیدا کن مرا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:49  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

تو کیستی....؟

تو کیستی،که من اینگونه،بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق،سرگشته،روی گردابم!
.
تو در کدام سحر،بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو از کدام کرانه،تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن،همراه کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
.
من از کجا سر راه تو امدم ناگاه!
چه کرد با دل من ان نگاه شیرین،آه!
مدام پیش نگاهی،مدام پیش نگاه!
.
کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می ایند،
سرود می خوانند!
.
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از اسمان بیار به زیر!

تورا به هرچه تو گویی،به دوستی سوگند
هرانچه خواهی از من بخواه،صبر مخواه.

که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو ارزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:43  توسط مهسااااااعشق بی ....  | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم                               
                    چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
 
          به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،  
                          به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
 
          به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
                             که سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛
 
         به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو ...
                            به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
 
          به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت،
                              به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت،
 
            به همان زل زدن از فاصله دور به هم
                               یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
 
             شبحی چند شب است آفت جانم شده است
                             اول اسم کسی ورد زبانم شده است،
 
             در من انگار کسی در پی انکار من است ،
                            یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،
 
                 یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
                            میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش
 
                  یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش
                           میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ،
 
                رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
                             اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...
 
                  آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست ؛
                              راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
 
                 اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛
                              پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟!
 
                 حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش ...
                             عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
 
                 آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،
                            آن الفبا که همه ورد زبانم  شده بود ...
 
                  اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ،
                              و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛
 
                      آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...
                                عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:41  توسط مهسااااااعشق بی ....  |